تبليغاتX
سخن مشترک -

سخن مشترک

تا حق خود نگیریم - از پا نمینشینیم

 

بر گرفته از كانون صنفي معلمان تهران

شنبه 20 بهمن1386
دانش آموزي بربالين معلم بيهوش خوداشك مي ريزد.
** اشک دانش آموزي بر بالين معلم خود.
** حال حميد رحمتي اندکي بهبود يافته اما هنوز محتاج دعاييم.

** خانه ي يکي از فعالان صنفي را دزد زد.

**زمزمه هاي تنهايي زهرا رحمتي  

 محمدفرماني دانش آموزکلاس پنجم مدرسه ي فرح آباد،شهرکي در 30 کيلومتري شهرساري است،اوبه بيمارستان شفا ي ساري آمده بود تا معلمش را با حالت بيهوشي ملاقات کند،محمددرسالن انتظار با چشماني اشک آلود  به صفحه ي مانيتوري مي نگريست که درآن تصوير معلم بيهوش وي به نمايش گذاشته مي شد.

محمد مادرش را صدا ميزد و مي گفت: مامان اون معلم منه؟

ناخودآگاه برگشتم وچهره ي معصوم کودکي ??ساله را ديدم،اشک در چشمان من نيز حلقه زد. واين شعرسعدي را به ياد آوردم:

بني آدم اعضاي يکديگرند که درآفرينش زيک گوهرند

چوعضوي به درد آوردروزگاردگرعضوهارانماند قرار

سالن وجمعيت درون آنراازياد بردم،همکاراني که از جاي جاي ايران عزيزبراي ديدن حميدآمده بودند، آقاي بهارستاني ازکانون رشت که براي دومين باربودمي آمد،عليرضا اکبري،طاهره نقي ايي،حميد پوروثوق،ثريادارابي،محمدداوري،علي پورسليمان، محمد خاکساري،خانم اربابي،محمدمرادازتهران آقايان علي نظري،خاني وسعادت ازآموزش وپرورش  ناحيه ي يک ساري همه بودند.

 باديدن اشکهاي اين نوجوان مازندراني که براي معلم اصفهاني اش اشک ميريخت ، به سان روزي که آن معلم زن رادرخيابان بهارستان زيرمشت و لگد وباطوم سربازان ديدم.جگرم کباب شد.

 وجه مشترک آندو اين بود که من هيچ کاري نمي توانستم براي هيچکدامشان انجام دهم،من هم به اين ناتواني خودم اشک مي ريختم،باخودم فکرمي کردم آيا من يک آدم ناتوانم؟

 

  محمدفرماني دانش آموزحميدگفت: همراه خانواده ام به ديدارمعلمم آمده ام،اواهل اصفهان است، اينجاغريب است.

نتوانستم بغض گلويم را قورت دهم.

  امروزجمعه ??/بهمن همه چيز دست به دست هم  داده بود،تااشک مرادرآورد.

 

غريبي سخت مرا دلگيرداره                   فلک برگردنم زنجيرداره

فلک ازگردنم زنجيربردار                      که غربت خاک دامنگيرداره

 

اشکهاي زهرا رحمتي همسر حميد رحمتي در پاي مانتيتور که با خودش زمزمه مي کرد:

"يکروزحميد به من مي گفت، نکند روزي دراينجااحساس دلتنگي بکني ،من در پاسخش گفتم چون تو در کنارمن هستي اصلااحساس دلتنگي نمي کنم،اماامروزبه چه دلخوش باشم؟ "

باهزارآه واندوه بيمارستان راترک کرديم،درداخل ماشين خسته وکوفته اندوه امروز را مرورمي کردم، ناگهان اس ام اسي برايم فرستاده شد،محمد خاکساري بود خبر ناگوار ديگري برايم فرستاد : بطورکوتاه نوشته بود:

"خانه ي آقاي بهارستاني را دزد ربوده است."

براي آرامش دل خود بازبه سراغ باباطاهر رفتم:

مسلمانان سه دردآيوبه يکبار             غريبي و اسيري و غم يار

اسيري و غريبي سهل آيو               غم يارو غم يار و غم يار

 با آقاي بهارستاني تماس گرفتم، او خبررا تاييد کرد وگفت:

هنگامي که من براي ديدن حميد رحمتي به ساري رفته ام،درغياب من دزد خانه ام را ربود ه وفرشهاي ابريشمي وداروندارم را برده است.

  گفتم مگردرانجا همسايه اي نداشته اي ؟ گفت: چه عرض کنم خانه هاي ما ويلايي است،از هم فاصله ي زيادي دارند،يکي از همسايگانم ،انگلستان است ،يکي ديگر کارگاه توليدي است و بقيه هم بيشتراوقات نيستند.

 گفتم چراخانه هايي رانزده اند که بيشتراوقات نيستند؟پاسخ دادبايدازدزدهاپرسيد.

وي در ادامه افزود : وقتي که مشکل حميد رحمتي را با مشکل خودم مقايسه مي کنم ،مي بينم که مشکل من بسيارناچيزاست.بيشتربراي اوناراحتم تامشکل خانه ي خودم.

وي ادامه داد ازاين جور دزدي ها وزدن خانه ي فعالان صنفي تازگي باب شده است، چندماه پيش خانه ي آقاي باستان فعال صنفي

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:50  توسط معلم  |